رهبران فكري و نسبت آنها با رسانه ها
افکار عمومي در جوامع معاصر از اهميت و ارزش ويژه اي
برخوردار گرديده است و اهميت آن خصوصاً در مواقعي که حمايت افکار عمومي به عنوان يک
نيروي اصلي در پيشبرد اهداف جامعه ضروري است به وضوح مشهود ميگردد.
درباره تعريف افکار عمومي و نحوه شکل گيري آن ديدگاههاي
مختلفي وجود دارد. ژاک نکر وزير دارايي لويي شانزدهم فرانسه ميگويد: افکار عمومي,
قدرت ناپيدايي است که بي گنج و بي محافظ و بي ارتش, براي شهر, براي دربار و حتي قصر
پادشاهان قانون وضع مي کند. افکار عمومي, دادگاهي است که در آن همه مرداني که نگاهها
را به سوي خود بر ميگردانند الزام دارند حضور يابند و پاسخگو باشند. (ژوديت
لازار, 1995, ص 38 و 39)
گ تارد (بنيان گذار افکار عمومي علمي) افکار عمومي را
به عنوان نوع مثبت تجمع, در برابر توده که با عمل خشونت بار و نسنجيده مشخص ميگردد,
توصيف ميکند و سرانجام نتيجه ميگيرد که عموم تجمع انتزاعي افرادي است که در ميان
ملت نفع يا سلسله منافع مشترکي دارند. (ژوديت لازار, 1995, ص 57)
واليپمن ميگويد: افکار عمومي فقط حاصل جمع نظرهاي خصوصي
نيست, افکار عمومي تنها موقعي موجوديت پيدا ميکند که در نظرهاي فردي تصور درستي
از رخدادها منعکس باشد. (ژوديت لازار, 1995, ص 75 و 76)
جان ديويي نيز ميگويد: افکار عمومي از مباحث داغ در حيات
جمعي تراوش ميگردد (ژوديت لازار, 1995, ص 76).
به عقيده كولي, افکار عمومي حاصل
جمع قضاوتهاي فردي اکثريت نيست, بلکه قضاوت تبلور يافته همه اشخاص مستقل, جدا از
تعلق آنها به اکثريت يا اقليت است, يعني «حاصل جمع ساده نظر افراد جدا از هم نيست,
بلکه يک سازمان, يک محصول همکاري مبتني بر ارتباط و تاثير متقابل است».
گروه «افکار خود را» از بسياري جهات به همان طريقي «ميسازد»
که افراد افکار خود را ميسازند. هر شخص تفکري و احساسي دارد که فکر ميکند
ناشناخته يا کم شناخته است, سعي ميکند آنها را با ديگران در ميان بگذارد؛ بدين
ترتيب نه فقط يک ذهن بلکه همه اذهان در جست و جوي مواد مناسبي ميگردند که در يک
جريان فکري کلي بريزند بدين طريق است که تفکر يک گروه به مجموعه سازمان يافتهاي
مبدل ميگردد. (ژوديت لازار, 1995, ص74 و 73).
ژرژگالوپ ميگويد: «قضاوت تودهها, اساسي تر و غالباً
بهتر از قضاوت قانون گذاران است» همچنين ميگويد: «اگر مردم حقايق را بدانند,
عاقلانهتر قضاوت ميکنند. کوهي از شواهد و مدارک, درستي اين انديشه را ثابت ميکند».
(دادگران, 1382, ص 8)
پس افکار عمومي درواقع قضاوتي است که مورد قبول عامه
مردم است و جنبه احساسي نيز دارد و ممکن است افکار عمومي غلط باشد ولي واقعيت
دارد.
مفهوم افکار عمومي که از بحث انگيزترين مفاهيم حوزههاي
علوم اجتماعي و ارتباطات است شايد به ژان ژاک روسو نسبت داده شود اما بديهي است که
اين پديده ريشه در تشکيل جوامع بشري دارد وا ز بطن اجتماعات بشري بر ميخيزد و
نمونههاي بارز آن در طول تاريخ به وضوح مشهود است اما آنچه ابداع جديد بشر محسوب
ميگردد در شناخت قدرت اين پديده در حوزه تاثير در تعيين و تبيين خط مشيهاي کلي
نظامهاي سياسي و اجتماعي است که توجه خاص حکومتها را به خود جلب نموده است.
همانطور که در ابتدا نيز بدان
اشاره شد از افکار عمومي عقايد و تعريف گوناگوني ذکر شده است اما اگر آن را به
عنوان «راي اکثريت» بدانيم ميتوان آن را به رودخانهاي تشبيه نمود که از مجموع
رودهاي مختلف حاصل گرديده است و قدرت آن برايندي از قدرت رودهاي کوچک نه حاصل جمع
قدرت آنها و از عواملي که در شکل و ترکيب نهايي آن موثر است ميتوان به زيست بوم و
فرهنگ مسير حرکت رودهاي کوچک اشاره کرد. اين رودخانه عظيم داراي انرژي و پتانسيلي
است که رسانهها و رهبران خوش فکر ميتوانند آن را به انرژي مثبت تبديل نمايند و
رسانههاي ناکارآمد و رهبران آن در اثر خشم سيلاب آن ناچار به عقبنشيني خواهند
بود و شايد هم محکوم به شکست در برابر آن.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
افکار فردي,
گروهي و حزبي افکار عمومي
الف) افکار عمومي از نظر دوام و پايداري
ـ افکار عمومي پايدار: افکاري است که از ديرباز در بين
مردم وجود داشته و از بين بردن آن بعيد به نظر ميرسد, همانند مخالفت با مافيا و
بوروکراسي.
ـ افکار عمومي ناپايدار: متعاقب يک واقعه جديد پديد ميآيد
و ممکن است عقايد و نظرات نارسي را به صورت علني و آشکار درآورد, مانند انتخابات و
تظاهرات عمومي.
ب) افکار عمومي از نظر فراگيري
ـ افکار
حزبي يا گروهي (مانند مکتبيها)
ـ افکار ملي
(مانند بسيج همگاني)
ـ افکار
فراملي (مانند مخالفت مردم دنيا با سياستهاي امريکا)
1.
پژوهشگران: در رشته خاصي به مطالعه ميپردازند و در مسير بهسازي جامعه قدم بر ميدارند
و حتي پا را از اين هم فراتر گذاشته و درباره آينده بشريت فعاليت ميکنند و با
توجه به خواستها و نيازهاي منطقي و مستدل افکار عمومي رهنمودهايي ارائه ميدهند.
2.
کارگزاران و رهبران: به کار علمي و تحقيق کاري نداشته (البته از نتايج آن بهره
برداري مينمايند) و تنها ميخواهند افکار عمومي را هدايت و آن را در جهت منافع
سازمان و دستگاه اجرايي به کار گيرند. (ژانري, 2004)
منشاء به وجود آمدن افکار عمومي
1. تصورات:
تصورات فاقد هرگونه ارزش و اعتبار است و معمولاً پايه و اساس منطقي و درست ندارد و
دائم در حال تحول ميباشد به گونهاي که خيلي زود پديدار ميشوند و خيلي زود د چار
تغيير و تحول ميگردند.
2. تصديقات:
اکثراً انفرادي هستند و داراي اعتبار و ارزش تاريخي ميباشند و زماني که ظهور ميکنند به هدف و مقصود نهايي ميرسند.
براي وقوع
افکار عمومي و تبديل شدن يک نظر يا عقيده به يک پديده اجتماعي شرايطي لازم است که
عبارتند از:
1. وجود يک واقعه مرکزي؛
2. وجود وقايع متناسب و همسو با واقعه مرکزي؛
3. وجود فضا و محيط مناسب؛
4. مطابقت نظر و عقيده ابتدايي با الگوي فرهنگ عمومي؛
5. دارا بودن پتانسيل پاسخگويي به نيازهاي فردي و اجتماعي افراد جامعه؛
6. دخالت مستقيم مردم در اشاعه آن از طريق ارتباط ميان فردي؛
7. همکاري رسانهها در جهت ترويج و اشاعه آن جهت تحقق زودرس.
در واقع افکار عمومي در مرحله اول با يک عقيده و نظر که حاصل يک ارتباط
درون فردي است آغاز ميگردد و در يک جريان ارتباط ميان فردي به يک پديده سازماني و
جمعي تبديل ميگردد که سرانجام تصميمگيري نهايي به صورت في نصت، موافقت يا بيتفاوتي
بروز مينمايد.
![]()
![]()
ارتباط درون فردي ارتباط
ميان فردي ارتباط گروهي سازمانها
«الگوي فرايند ارتباطي افکار
عمومي»
اما نکتهاي که در ادامه بايد بدان اشاره نمود و ميتوان
آن را به عنوان شرط اصلي تحقق اين پديده نام برد پديده «اجتماعي شدن» يا «جامعه
پذيري» افراد جامعه ميشد.
اجتماعي
شدن (جامعه پذيري)[1].
اجتماعي شدن يک مفهوم محوري است
که در کاربرد گستردهاش به همه فرايندها و دخالتهاي پيچيده و چند وجهي دلالت
دارد که سازواره انساني را به عضو مشارکت کننده فعال يک جامعه تبديل ميکند.
وايت از باب نمونه نظر ميدهد که «اجتماعي شدن يک
فرايند طولاني و پيچيده آموختن شيوه زندگي در جامعه است. (جان هارتلي و همکاران، ص
374)
جامعه پذيري، فرايندي است که شماري از معجزات کوچک در
آن رخ ميدهد، حيوان، انسان ميشود، رفتار صرف مبدل به شيوه برخورد خوب و بد ميگردد،
فرد به منزله يک واحد ارگانيک، به صورت يک شخص، شخصي آگاه از وجود خويشتن در ميآيد
و از لحاظ اشارت پيچيدهاي که به طور فزاينده از انتظارات ديگران خبر ميدهد قادر
به کنترل برخوردهايش ميگردد.(ريد بليکوادوينهارولد، 1378 ، ص 98)
در مورد اجتماعي شدن دو پرسش مطرح است و اين که، آيا
اجتماعي شدن را بايد فرايندي متناهي دانست؟ يا فرايندي مادامالعمر است؟ برگر و
لاکمن بر اين نکته تاکيد دارند که اجتماعي شدن هرگز تام و تمام و هرگز هم پايان
يافتني نيست»(جان هارتلي و همکاران، ص 375)
دگرگوني، ناپايداري و پويايي پيرامون ما را فرا گرفته
است و انسان هم زمان با ثبات خود دچار تحول نيز ميباشد.
با وجود اين ناپايداري و پويايي انسان داراي روحيه به
هم پيوستگي است، به هم پيوستگي متغيري ارزشي است که بيانگر ميزان تقويت افرادي است
که در فعاليتهاي گروهي شرکت دارند فستينگر و ياران او دو نوع فعاليت تقويت کننده
را بررسي کردهاند:
_ رفتار نماديني که احساسي است و آن را تاييد اجتماعي
ميناميم و همچنين فعاليتي که به طريق ديگر ارزشمند است مثل انجام هر کار جالب.
_ متغير ديگري که آن را به کار بردهاند، ارتباطات
ناميدهاند که ديگران به آن «کنش متقابل» گفتهاند. هر چه گروه به هم پيوستهتر باشد
اعضاي آن بيشتر ميتوانند در رفتار يکديگر تغييراتي ايجاد کنند تا فعاليتها در
مسير ارزشمندتر قرار گيرد.
اجماع[2]
از ديگر شرايطي که ميتوان براي تحقق افکار عمومي بدان
اشاره نمود پديده اجماع است و آن اصطلاحي است که بر وحدت اجتماعي از طريق توافق
مشترک دلالت دارد به خصوص بر آن سطوحي از توافق جمعي اشاره دارد که مردم در قالب
گروههاي اجتماعي و در سطح کلي جامعه بر سر آن مبارزه ميکنند، به آن دست مييابند
و درباره آن مذاکره ميکنند و اگر ميزاني از اجماع وجود نداشته باشد ارتباطات در
همه شکلهاي فرهنگياش يک سر ناممکن ميشود. چون ارتباطات مستلزم حداقلي از توافق
بر سر نشانهها و کدهاي دلالتگري است در بحث و جدلهاي مربوط به اين حوزه دو
ديدگاه به چشم ميخورد که از آنها اغلب تحت عنوان «ديدگاه اجماعي» و «ديدگاه
تعارضي» ياد ميکنند.
ديدگاه اجماعي: بر اجماع اجتماعي، همکاري و ثبات بر سطح
بسيار بالا تاکيد دارد چون فرض بر اين است که همه افراد من حيث اعضاي همان جامعه
بايد بر همان فرهنگ صحه بگذارند و در همان «نظام ارزشي مرکزي» و يا «اجماع» سهيم و
با آن سازگار شوند و در صورت اختلاف نظر ابزارهاي نهادي مناسب که بر سر تعريف آنها اجماع وجود دارد در دسترس قرار
دهند.
ديدگاه تعارضي: در نقطه مقابل ديدگاه اجماعي است. در
اين رويکرد، جامعه عمدتاً، از نقطه نظر تعارضهايي تعريف ميشود که ميان گروهها و
طبقات اجتماعي وجود دارد و منافعشان نه تنها مشترک و يکپارچه نيستند بلکه در تقابل
با يکديگر قرار دارند و سازش ناپذيرند. بعضي از اين گروهها يعني گروههاي فرودست
و محروم سرکوب خواهند شد و حال آنکه گروههاي ديگر اعمال قدرت ميکنند و از
موقعيتهاي مادي و فرهنگي ممتاز و ويژهاي برخوردارند.
سعي و تلاش انسانها براي شناخت رفتار و علل و ماهيت آن
ريشهاي عميق در تاريخ بشريت دارد. تلاش براي شناخت رفتار براي چهار هدف صورت ميگيرد.
1. توصيف رفتار انسان؛
2. توضيح رفتار انسان و يا علتيابي رفتارها؛
3. پيش بيني رفتار انسان؛
4. تصحيح رفتار انسان؛
تجربه ما از رفتار ديگران نحوه قضاوت ما را در مورد
مسايل روز تغيير ميدهد و سياستهاي رفتاري آينده ما را نيز شکل ميدهد.
قضاوت ما در مورد يک پديده از يک نقطه خنثي شروع ميشود
و تجربه آن را به طرفين منحرف ميکند. اين پديده «سطح تطابق»[3]
ناميده ميشود. (هري.س.ترييانديس، 1926)
همان گونه که در روان شناسي تربيتي وراثت، محيط و فرهنگ
از عوامل تشکيل دهنده رفتار ميباشد افکار عمومي نيز در رفتار اجتماعي تاثيرگذار و
عامل است که خود متاثر از فرهنگ و زيست بوم ميباشد.
جامعه مجموعهاي است از انسانها و پديدههاي انتزاعي و
رهبر نيز شخصي است که به شکل خاص، بيدار، فعال و علاقهمند به سياست است. ما براي
مطالعه اين موضوع لازم است ابتدا به طرح ديدگاه بزرگان در زمينه موضوع جامعه و
رهبريت آن بپردازيم.
ديدگاه ارسطو: ارسطو دو نوع فضيلت را براي آدمي مدنظر
قرار ميدهد. نخست فضيلت شخصيتي يعني تمايز خوب و بد در رفتار انسان و ديگر دوستي.
ارسطو دوستي را تنها مايه فضيلت و در عين حال ضروريترين
فضيلت زندگي ما ميداند زيرا تنها از راه دوستي است که ارزشهاي اخلاقي شکل ميگيرند
و زندگي در مدينه فاضله امکان پذير ميگردد و در غير اين صورت نه ديگر شهري درميان
خواهد بود و نه مدينهاي برقرار ميماند.
به عقيده او آحاد مردم همه فضايل نيکو را به آن جهت
استوار ميکنند که نهاد شهر را به نهادي برتر از فرد تبديل کنند تا خود در پرتو آن
از سعادت بيشتري بهرهمند شوند و اگر چنين دستاوردي حاصل نشود به معناي سقوط مدينه
است.
اما انسان (عاقلترين موجود ساخته و پرداخته طبيعت) از
دوستي طبيعي فراتر ميرود و به «دوستي سياسي» رو ميکند. اين دوستي موجب ميشود که
انسانها براي حل مسايل مختلف اجتماعي گرد هم بيايند و از تفرقه و جدايي بپرهيزند.
در واقع کار اين دوستان سياسي، مراقبت، حفظ امنيت و ثبات جامعه سياسي است.
ارسطو سعادت را مفهوم کليدي اخلاق ميداند و چهار طريقي
را که انسانها براي رسيدن به سعادت انتخاب ميکنند را برميشمارد.
طريق نخست لذت جويي است و هدف کساني که اين طريق را
برميگزينند، لذت بردن از زندگي و کم بها دادن به جنبههاي ديگر روحي، فکري و
اجتماعي است.
طريق دوم جمع آوري ثروت و مال و منال است.
طريق سوم کوشش در راه رشد علمي و حصول فهم و دانش بيشتر
است.
طريق چهارم فعاليت سياسي و اجتماعي است و ارسطو تاکيد
بسياري بر اين طريق دارد و سه طريق ديگر را داراي ارزشي بسيار کمتر ميداند زيرا
انسان از راه فعاليتهاي سياسي از بسياري از ابعاد منفي و اميال پليد دروني رهايي
مييابد بنابراين فعاليت سياسي باعث سعادت انسان است.
ارسطو در طرح عدالت خود بر سيستمي از تعادل و تقارن
پافشاري ميکند و ميگويد در رابطه بين تکتک افراد با هم و کل جامعه بايد تعادلي
برقرار باشد و در ميان طبقات جامعه نيز ارسطو اولويت براي حکومت را به طبقه متوسط
ميدهد.
ديدگاه افلاطون: افلاطون تقريباً از نخستين انديشمنداني
است که اختصاصاً تاليفات مهم و قابل توجهي در زمينه پديدههاي اجتماعي و به طور
کلي حيات اجتماعي انسان دارد و مهمترين تاليف او در مورد مسايل اجتماعي کتاب معروف
«جمهوريت» ميباشد. او در اين کتاب يک دستگاه کامل اجتماعي را به صورت يک تشکيلات
تخيلي که ساخته فکر نيورمند اوست تشريح ميکند و از همين تشکيلات تخيلي است که
«مدينه فاضله» او شکل ميگيرد.
افلاطون متفکران و زمامداران را به منزله سر و مغز،
سپاهيان و مدافعان اجتماع را به منزله قلب و کشاورزان و صنعتگران را به منزله
دستگاه گوارش تلقي کرده است.
ديدگاه فارابي: فارابي اصول عقايد خود را در کتاب «آراء
اهل مدينه الفاضله» ارائه ميکند و اداره اين مدينه فاضله را به دست رهبري لايق ميسپارد
که داراي شباهت کاملي با آن نوع مدينهاي است که افلاطون ارائه ميکرد.
به عقيده فارابي رهبر جامعه بايد سالم، باهوش، خوش
بيان، طرفدار علم، ميانهرو، راستگو، کريم و بزرگوار بي توجه به علايق دنيا،
طرفدار علامت، مخالف ظلم، شجاع و بااراده باشد و همواره پيرامون آنچه ميشنود و ميبيند
به تفکر بپردازد.(دکتر محسني، 1355، ص 244)
ديدگاه ابن خلدون: اثر عمده ابن خلدون «تاريخ جهاني»
است که مقدمه آن معروفيت جهاني پيدا کرده و از نظر جهاني حائز اهميت است.
ابن خلدون معتقد است جامعه پديدهاي است پويا و پيوسته
در معرض دگرگوني و تحول است. جامعهها و تمدنها ايستا نبوده و در اثر تصادمات
ميان گروهها يا ساختهاي اجتماعي گوناگون پيوسته در حال ظهور و سقوط هستند.(دکتر مساواتي
آذر، ص 8)
از زمان پيدايش جامعه بشري اشخاص بسياري ميکوشيدهاند،
بر عقيده و رفتار ديگران از طريق بيان، ترغيب، تشويق و فريب به «اقناع» ديگران
پرداخته و آنها را مجبور به پذيرش عقيده خويش نمايند و آنها را به سوي اهداف مورد
نظر خود سوق دهند.
اين
افراد داراي اطلاعات بيشتر پيرامون مسايل جامعه و مطالبات افکار عمومي هستند و به
امر بحث و گفتگو و تشويق مردم تسلط دارند و ميکوشند تا به هر طريق ممکن افکار
عمومي را به خود جلب نمايند.
در
اقتصاد اصلي به نام «اصل پرتو»[4]
وجود دارد که طبق اين اصل هشتاد درصد از سرمايه دنيا در اختيار بيست درصد از مردم
است که اين اصل قابل تعميم به حوزه رهبران افکار نيز ميباشد يعني تعداد محدودي از
افراد جامعه هستند که اطلاعات جامعي نسبت به بقيه افراد جامعه دارند و داراي
تيزهوشي و ذکاوت خاص هستند و از قدرت سازماندهي و مديريت خوب نيز برخوردارند.
در اين جا به منظور تبيين موضوع به دکر نمونههايي از
تعاريف مربوط به موضوع رهبري ميپردازيم.
«رهبران
فکري»[5]
افرادي هستند که در انتقال پيامهاي رسانهاي بر گروههاي اجتماعي نقشي واسطهاي
و پر نفوذ بازي ميکنند. اين اصطلاح از مطالعات امريکاييان در خصوص رسانهها و
رفتار راي دهندگان نشات گرفته است.(مفاهيم کليدي ارتباطات، تيم اوسبوليوان، ص 385)
آلن پيرو درباره «رهبري» ميگويد: «رهبر، رئيسي است
طبيعي، او يک رهبر، است. فردي است که هدايت يک گروه را هم به لحاظ ارزش شخصي و هم
به خاطر تمايل ديگران به قبول وي به عنوان رهبر به دست ميگيرد، او ديگران را به
دنبال خود ميبرد و توان تاثير بر رفتار جمعي يک گروه و هدايت اعمال و رفتار جمعي
را داراست.(دادگران محمد، 1382، ص 98)
رهبران فکري ميتوانند چارچوب
فکري، الگوي رفتاري، نظام ارزشي و شيوه تعامل مردم با محيط و ديگران را تحت تاثير
قرار دهند. اما ميتوان گفت که رهبران از روندهاي فرهنگي جامعه پيروي ميکنند و در
عين حال بر ساختار و مولفههاي تشکيل دهنده فرهنگ تاثير گذارند به همين شکل ميتوانند
از رسانهها تاثير بپذيرند و حلقه واسط بين رسانهها و مردم شوند و هم ميتوانند
بر رسانهها تاثير بگذارند. در هر صورت رهبري بي بهره از اصول علمي و جذبههاي
مناسب نميباشد و روح و روان و ذهن مردم را مشغول ميکند.
با توجه به تعاريفي که از رهبران فکري وجود دارد ميتوان
تقسيمبنديهاي زير را براي رهبران فکري انجام داد.
الف) تقسيمبندي به لحاظ شکل سازماني
_ رهبران فکري رسمي: يعني کساني که به لحاظ موقعيت و
عناوين اجتماعي و سياسي رهبرند و داراي نفوذ هستند.
_ رهبران فکري غير رسمي: افرادي هستند که به سبب
اطلاعات زياد و کسب اعتبار و شهرت و به سبب تسلط به مسئله در بين مردم به عنوان
رهبر شناخته ميشوند.
ب) رهبران فکري به لحاظ سطح تخصص
_ رهبران فکري يک موضوعي: ديدگاههاي اين رهبران در حول
محور موضوعي خاص استوار است و تنها در آن موضوع مهارت دارند.
_ رهبران فکري چند موضوعي: اين رهبران در عرصههاي
گوناگون داراي مهارت هستند و نفوذ آنها نيز در حوزههاي گوناگون است اين رهبران
نسبت به رهبران يک موضوعي در اقليت هستند زيرا مهارت در عرصههاي گوناگون بس دشوار
است.(دادگران محمد، 1382، ص 109)
ج) رهبران فکري به لحاظ حوزه فعاليت
_ رهبران فردي: رهبراني هستند که به تنهايي رهبري افکار
عمومي را به عهده دارند.
_ رهبران گروهي يا گروههاي رهبري: رهبراني هستند که به
صورت گروه يا حزب رهبري افکار را به عهده دارند.
به طور کلي منظور از قدرت اين است که کسي توانايي داشته
باشد آن طور که ميخواهد رفتار ديگران را تعيين کند و اين پديده اجتماعي هميشه
وجود داشته است و کمتر ارتباط جمعي را ميتوان يافت که عضو قدرت در آن نباشد.
اعمال قدرت به جز در موارد کم اهميت داراي عنصري از
فرمان برداري است و رابطه متقابل جزء ذاتي مناسبات قدرت است، ممکن است در مواردي
کسي توانايي تحميل اجباري امري را بر ديگري، بدون رضايت او داشته باشد، ولي به طور
کلي، اعمال قدرت اجتماعي، چيزي بيش از تحميل يک رويه اراده است و متضمن پذيرش نيز
هست. (لوئيس کوزر، برنادروزبنرگ، 1913، ص 143)
سلطه شکلي از کنش متقابل: به طور کلي هيچ کس نميخواهد
با نفوذي که دارد امري را بر ديگري تحميل کند، بلکه ميخواهد اين نفوذ و اجبار بر
ديگران، عملکرد متقابلي بر او داشته باشد. از اين رو اراده به سلطه انتزاعي يک کنش
متقابل است. هنگام تحميل سلطه طرف مقابل حالت مثبت يا منفي از خودشان ميدهد که
سلطهجو آن را به وجود آورده است و به اين ترتيب است که اراده او خود را نشان ميدهد
يعني معناي اين عمل در آگاهي او از نتيجه عملش نهفته است.
ميل به سلطه به اين دليل شکل ميگيرد که مقاومت شخص
فرمانبردار ميشکند.(در حالي که هدف خودگرايي اين است که فقط بر مقاومت
بيروني غلبه کند)
ميل به سلطه از علاقه طرف مقابل هم که براي آن ارزش
قايل است اثر ميپذيرد اگر فرمانبردار کاملاً بي احساس و فقط ابزار هدفهايي باشد
که بيرون از اوست فرايند جامعه زيستي مشاهده نخواهد شد.
تعريفي که حقوقدانهاي روسي ارائه دادهاند تا اندازهاي
در همين زمينه است که گفتهاند چنانچه تمامي استقلال راي يکي از دو طرف رابطه
متقابل از بين برود پندار اجتماعي آنها نيز معناي خود را از دست ميدهد اين تعريف
گوياي آن است که همنشيني با شير را نبايد يک قرارداد اجتماعي دانست.
حتي در بيرحمانهترين و ظالمانهترين حالت فرمانبرداري
باز هم تا حدي آزادي شخصي وجود دارد. چيزي که هست از وجود آن آگاه نميشويم، چون
بروز آن مستلزم از خود گذشتگيهاست که فکر ميکنيم هرگز در مورد ما صدق پيدا نميکند،
در واقع «اجبار مطلق» هر اندازه بيرحمانه و ستمگرانه تحميل شود باز هم نسبي بودن
آن بارز است.(لوئيسکورز، برناردروزنبرگ، 1913، ص 145و146)
آنچه اقتدار ناميده ميشود متضمن آزادي _معمولاً بيش از
حد متعارف_ براي شخص تابع اقتدار است. حتي هنگامي که به نظر ميرسد اقتدار فرد
«درهمشکسته» است، اين امر فقط براساس اعمال فشار و اجبار نيست که به اقتدار نسبت
داده شود. ساختار ويژه «اقتدار» براي زندگي اجتماعي از جنبههاي مختلف اهميت دارد،
وجود خود را از آغاز ارتباط نمايان ساخته است و تا آخر با افزايش ادامه مييابد.
اقتدار از دو راه به وجود ميآيد. گاهي شخصي که اهميتي
يا قدرتي دارد در محيط اجتماعي دور يا نزديک خود، با توجه به باورها، اعتقاد يا
اطمينان، اعتبار بسياري به دست ميآورد که ويژگي عيني دارد. به اين ترتيب او در
تصميم گيريهايش امتيازي ويژه و اعتمادي قطعي دارد که ارزش شخصيت او را حداقل در ذهن بخشي از افراد جامعه بالا ميبرد.(اعتبار
از ويژگيهاي خود شخص و خود جوش است)
گاهي يک قدرت فرافردي، مانند دولت، کليسا، مدرسه،
خانواده و يا يک سازماني اعتبار ارزش و قدرت تصميم گيري نهايي را به شخص ميدهد که
فرديت او هرگز نميتوانسته چنين وضعيتي داشته باشد(اعتبار از بالا به شخص داده ميشود).
بديهي است که در نقطه گذار و تحول از حالت شخصي به
اقتدار، اعتقاد داوطلبانه گروهي به پذيرش اقتدار شکل ميگيرد اين تبديل ارزش شخصيت
به فراشخصي، به فرد مقتدر چيزي ميافزايد که هر اندازه کم باشد بيش از حد توان
منطقي اوست و کسي که قدرت اقتدار را باور دارد به چنين دگرگوني ميرسد.
نکته ديگر در مقوله برتري، تفاوت جزيي بين «حيثيت» و
«اقتدار» است که بايد از هم متمايز شود. در حيثيت عنصر فراذهني چندان اهميت ندارد
همچنين حيثيت با شخصي که موقعيت يا قدرت عيني داشته باشد ارتباطي ندارد. رهبري به
وسيله حيثيت، به طور کامل از طريق قدرت شخصي تحقق مييابد. اين نيروي فردي هميشه
از خود آگاهي دارد.
رهبري اعتباري يا حيثيتي از شخصيت فرد ناشي ميشود هر
چند اقتدار بر مبناي عينيت هنجارها و نيروهاست برتري از طريق حيثيت عبارت است از
توانايي «تحت فشار قرار دادن» افراد و تودههاست به طوري که از آنها پيرواني گوش
به فرمان بسازد؛ اقتدار چنين توانايي را ندارد. ويژگي برتري، غير عاطفي و هنجاري
بودن اقتدار، راه انتقاد را باز ميکند، بطوري که اين کار حتي از بيرون هم سر ميزند
در صورتي که حيثيت برخلاف اقتدار ما را وادار ميکند که به شخص برتر احترام
بگذاريم. شايد در واقع شناسايي اقتدار آزادي ژرفتر شخص پيرو را بيان کند. اما
فريبندگي حيثيت يک شاهزاده، يک کشيش، يک رهبر روحاني چنين نيست. در مقابل اقتدار
اغلب بي دفاع هستيم اما خشنودي که در اثر پيروي از حيثيت بدست ميآيد هميشه با
آگاهي از خود انگيختگي همراه است.(لوئيسکورز، برناردروزنبرگ، 1913، ص 147-146)
انواع قدرت مبتني بر مشروعيتي است که قدرت حاکم مدعي آن
است. به اين معني که مشروعيت فرماندهي صاحب قدرت بر پايه قواعدي است که به طور
عقلايي وضع يا تفسير ميشود.
«مقام رسمي» قدرتي دارد که ميتواند فرمان بدهد او هرگز
اين قدرت را از خود نميداند او اين قدرت را دارد چون امين يک «نهاد اجباري» و «غير
شخصي» است.
1. مشروعيت رهبري فرهمند: ناشي از سرسپردگي پيروانشان نسبت به خارق العاده بودن آنهاست اين ويژگي را پيروان باارزش ميدانند زيرا فراتر از ويژگيهاي يک انسان عادي است.
2. سنت گرايي: با توجه به مجموعه نگرشهاي رواني دربارة عادتهاي روزانه و باور داشتن به امور روزمره هنجارهاي رفتاري نقص نشدني است. سلطه مبتني بر اين امر را که بر پارسايي واقعي، ادعايي يا فرضي متکي است و هميشه وجود داشته است «اقتدار سنتي» ميناميم مثل پدر سالاري.(لوئيسکوزر، برناردروزنبرگ، 1913، ص 151-149)
استاد شهيد مرتضي مطهري در کتاب
انسان کامل ميگويد مکتبي در باب انسان کامل وجود دارد که نه بر «عقل» تکيه دارد و
نه بر «عشق» فقط بر «قدرت» تکيه دارد و انسان کامل در اين مکتب يعني انسان مقتدر،
و کمال يعني قدرت _به معني اين که قدرت را در نظر بگيرد_ يعني اقتدار، زور.
در يونان قديم «سوفسطائيان» قائل به زور بودند و «حق»
را معادل «زور» ميدانستند و معتقد بودند که هر حق ناشي از زور است. اين مکتب را
در يکي دو قرن اخير نيچه احياء نموده است و در کمال صداقت آن را بيان نمود. از نظر
اين مکتب تمام خوبيها مفت و چرند است و خدمت به ضعيف معني ندارد. نيچه _که خود
آدم ضد خدا و ضد دين است_ معتقد است که دين را ضعفا اختراع کردهاند درست بر عکس
مارکس که ميگويد دين را اقويا اختراع کردهاند براي اين که ضعيف را اسير خودشان
کنند.
اين مکتب اساساً انسان برتر و والا و انسان کامل را
مساوي با انسان مقتدر و انسان زورمند و کمال را مساوي با وقت و قدرت ميداند.
شهيد مطهري ميگويد: اين حرفها که اساساً انسان کامل
مساوي است با انسان قدرتمند و زورمند پايهاش روي همان اصل تنازع بقاست که در
فلسفه داروين اين قدر روي آن تکيه کردهاند که حيات، تنازع بقاست و حيوانات هميشه
در حال تنازع بقا هستند.
رسانهها همراهان غير قابل گريز انسان
امروزه رسانهها منابعي ارزشمند و متنوعاند که ما را
در مواجهه با موقعيتهاي اجتماعي و فردي ياري ميدهند و از ديگر سو ما را وادار ميکنند
تا عادات اجتماعي خويش از جمله غذا خوردن، لباس پوشيدن، معاشرت و ... با توجه به
واقعيت حضور ترسيم نمائيم. در اين جا هدف ما تبيين کار گروههاي فردي و اجتماعي
رسانه نيست و نميخواهيم اثرات آنان را نيز به رخ بکشيم چرا که اين اثرات و تاثير
رسانهها در ابعاد گوناگون و با شدت و تاثيرات مختلف بر هيچ کس پوشيده نيست اما
آنچه واقعيت دارد اين است که خود اطلاع داريم امّا بنا به مصلحت و فرار از واقعيتها
خود را به غفلت زدهايم يعني مانند کبک سر خودمان را زير برف پنهان کردهايم.
«اغلب مردم چنين احساسي ندارند که توسط قدرتهاي پنهان
در پس رسانهها کنترل ميشوند چرا که خود آنها به طور آزادانه دست به گزينش رسانهشان
ميزنند همچنين تعاملهاي اجتماعي که پيرامون استفاده از رسانهها شکل ميگيرد
مردم را ياري ميکنند تا رسانهها را به عنوان يک حضور آشنا و نه بيگانه کننده در
زندگي روزمرهشان بپذيرند».(دنيسمککويل، 1385، ص 13)
«در برابر پرده تماشاگر ميبيند و بنابراين در محل
حادثه حاضر است. تماشاگر غافل از حقههاي فريبنده و بدون سوء ذهن خود را در برابر
عدم امکان تقريباً کلي ابزاز عکس العمل عليه قصد اطلاع دهنده مييابد.
تصوير حامل محتواي احساسي قوي و عميقي است و بلافاصله
مخاطب خود را در حادثه شريک مينمايد و ارتباطي بين موضوع و محمول برقرار ميکند و
مخاطب را به احساس برميانگيزد.
لذت فرار از واقعيت، لذت سرگرم شدن، لذت زيست در يک
جهان تخيلي و سهيم شدن در جريانهاي مهيج داستان و فراموش کردن مشکلات زندگي و
فرار از کسالت روزمره از طريق درگير شدن با تصوير براي انسان حاصل ميشود. چرا که
ميل يک کشش است و جنبه بيروني دارد و انسان را به سوي شيء بيروني جذب ميکند
برخلاف اراده که جنبه دروني داشته و انسان را از اميال آزاد ميکند، اراده وابسته
به عقل و فکر است و به آينده نظر ميکند ولي ميل اکنون را درمييابد و همانطور که
گفته شد مخاطب تلويزيون هر چند احساس ميکند آگاهانه و با اراده دست به انتخاب ميزند
اما بايد گفت که غفلت جزء ذات رسانه است و لاينفک و گريزي از آن نيست مگر اين که
فرد بيننده داراي سواد رسانهاي شود يعني به قدرتي برسد که بتواند نحوه کار رسانهها
و چگونگي توليد معنا را درک نمايد. رسانهها تقليد, تبيين, کشف و تلقين واقعيت ميکنند, اما
اين هم کار رسانهها نيست, بلکه خلق واقعيت نيز ميکنند. رسانه جهان ممکني را ميسازد
و مخاطب را به عضويت خود در ميآورد. رسانهها جهان مجازي متفاوتي خلق ميکنند. از
جهانهاي ساده تک موضوعي تا جهانهاي پيچيده متنوع و شلوغ و مخاطبان هم در نسبت با
عضويت در جهان مجازي رسانهها متفاوتند. برخي عضويتي دائمي پيدا ميکنند و برخي
موقت. برخي همجانبه عضو ميشوند و برخي از يک يا چند جهت.
در جهان
مجازي تلويزيون همه چيز ميتواند وجود داشته باشد و از واقعيت ميکات ميکند. همچنين
افزون بر تقليد, تبيين نيز ميکند و تفسير توليد کننده را به مخاطب القاء ميکند و
به دليل ساختن موضوع اوقات فراغت, به کشف هويت مدد ميرساند. بالاتر از اينها ميتواند
واقعيت را نيز تقليد کند و پيام ويژه خود را القاء نمايد. اما تلويزيون بيش از اينها
قدرت دارد و ميتواند جهاني از واقعيتهاي مجازي بيافريند. اين واقعيت مجازي با
واقعيت حقيقي هم تناسب دارد و هم تفاوت (صادقي, 1386)
پلرازارسفلو جامعه شناسي اتريشي است که در سال 1925 به
دنيا آمد و به کمک بنياد راکفلر در امريکا يک مرکز تحقيقي در زمينه راديو ايجاد
گرد و مطالعه خود را در رابطه با مخاطبان وسايل ارتباطي آغاز نمود. او در مطالعاتش
به انگيزهها و رفتارها و واکنشهاي افراد نسبت به پيامهاي ارتباطي توجه خاصي
داشت. او در جريان انتخابات امريکا در سال 1944 با مطالعه در خصوص تبليغات و جذب
راي مردم از طريق رسانهها به الگوي جريان در مرحلهاي ارتباطات دست يافت که ميتوان
نتايج تحقيقات او را به شرح زير بيان نمود:
_ پيام به صورت يکنواخت اثر نميکند.
_ برخورد توده مخاطبان با پيام براساس ساختهاي قبلي آنهاست.
_ پيام رسانهها از طريق
واسطهها (رهبران افکار)[6] به مخاطبان ميرسد يعني رسانهها در مرحله اول
رهبران افکار را متقاعد مينمايند سپس در مرحله دوم بر مخاطبان از طريق رهبران
افکار تاثير خود را ميگذارند.
لازارسفلد رهبران افکار را به دو گروه نخستين و مطلع
تقسيم ميکند که هر کدام به نوعي در مورد پيامها کار رهبري افکار را انجام ميدهند.
رسانههاي جمعي



![]()
![]()
![]()
الگوي مدل جريان دو مرحلهاي ارتباط رسانهاي
انتقادات وارده به جريان دو مرحلهاي:
1. مطالعات نشان ميدهد که ميزان گسترش گزارشهاي خبري مهم از طريق رسانههاي جمعي بيشتر از منابع بين فردي است؛
2. يافتهها نشان ميدهد که عقايد راجع به مسايل عمومي دوسويه است يعني اغلب اشتراک در عقيده ديده ميشود نه دادن عقيده؛
3. تعريف دو قطبي رهبري فکري در برابر غير رهبر فکري روشن نيست.
4. رهبران فکري ممکن است فعال يا منفعل باشند در صورتي که الگوي دو مرحلهاي رهبران فکري را فعال و توده را منفعل فرض کرده است.
5. امکان دارد الگو بيش از دو مرحله باشد.
6. فکر و قدرت رهبر رسانه فرض شده است در صورتي که ممکن منابع ديگري وجود داشته باشد.
7. تعاريف تجربي رسانههاي جمعي متفاوت است.(ورنرسورين، جيمزتانکارد؛ ترجمه علي رضا دهقان؛ 1381؛ ص 311)
اين نظريه توسط «لازارسفلد»، «کاتز» و «برلسون» در
اواخر دهه 1940 شکل گرفته است و بر اساس آن رسانهها قادر به ايجاد تغييرات بنيادي
در عقايد و رفتار مخاطبان نيستند (مخاطبان افرادي پويا هستند) و همچنين براي
خصوصيات فردي مخاطب از جمله سن، ميزان تحصيلات و ... اهميت زيادي قائل شده است.
اين نظريه در کتاب جوزف کلاپر مرسوم به اثرهاي ارتباط جمعي (1960) به خوبي بيان
شده است او طي قواعدي کلي ميگويد:
1. ارتباط جمعي در حالت عادي در حکم علت ضروري و کافي اثر پر مخاطب نيست، بلکه از طريق رشتهاي از عوامل و تاثيرات ميانجي عمل ميکند.
2. اين عوامل ميانجي چنانند که نوعاً ارتباط جمي را به صورت يک عامل سهيم و نه تنها سبب، در فرايند اوضاع موجود درميآورند.
عوامل ميانجي که کلاپر به آنها اشاره ميکند عبارتند
از: فرايندهاي انتخابي (استفاده انتخابي، ادراک انتخابي و حافظه يا انباشت
انتخابي)، فرايندهاي گروهي و هنجارهاي گروهي و رهبري افکار (حسن حقگويي، محمد
رشيد صوفي، 1385، ج 1، ص 42)
الگوي جريان دو مرحلهاي به تدريج به الگوي جريان چند
مرحلهاي که اغلب در پژوهش اساعه مورد استفاده است متحول شده است. پژوهش اشاعه،
مطالعه فرايند اجتماعي نحوه شناخته شدن نوآوريها (افکار جديد، روشها و اشياء
جديد و غيره) و گسترش آنها در پهنه يک نظام اجتماعي است. الگوي جريان دو مرحلهاي
به طور عمده معطوف به اين است که شخص چگونه اطلاعات را ميگيرد و به ديگران منتقل
ميکند. فرايند اشاعه بر مرحله نهايي پذيرش يا رد يک نوآوري تاکيد دارد.
تصميم نوآوري، فرايندي ذهني است که طي آن فرد يا واحدي
ديگر تصميمات را مورد تصويب قرار ميدهد و مرکب از 5 مرحله است.
(آگاهي، اقناع، تصميم، اجرا، تثبيت)
راجرز با تقسيم افراد با ديگر واحدهاي تصميم گيري از
نظر نرخ اقتباس يک نوآوري، پنج طبقه اقتباسگر را به شرح زير مشخص مينمايد.
1. نوآوران.
2. اقتباسگران اوليه.
3. اکثريت اوليه.
4. اکثريت متاخر.
5. کندروها.
همچنين نتايج تغييراتي که در پي اقتباس يا طرد يک نوآوري براي فرد يا نظام
اجتماعي رخ ميدهد شامل سه طبقه ميگردد:
1. نتايج مطلوب در برابر نتايج نامطلوب؛
2. نتايج مستقيم در برابر غير مستقيم؛
3. نتايج قابل
انتظار در برابر نتايج غير منتظره؛
ب) رسانههاي رهبر
در تبيين الگوي جريان دو مرحلهاي به اين نکته اشاره شد
که در الگوي مذکور منبع فکر و قدرت رهبر رسانه فرض شده است اما اين نکته مورد غفلت
واقع شده است که اولويت رسانه را چه کساني تهيه مي کنند؟
در دنياي امروز رسانهها بخش مهمي از ماهيت افکار عمومي
را شکل ميدهند و بر کنش و واکنش ملتها, در عرصههاي ملي و جهاني تاثيرات شگرفي ميگذارند
و به دليل قدرت زياد در جذب مخاطب انبوه و توانايي در شکل بخشيدن افکار عمومي نقش
مهمي در شکل دهي افکار ايفا مي کنند که به طور مستقيم و بدون حضور رهبران فکري به
عنوان واسطه پيامهاي رسانه ميباشد.
رهبران با استفاده ابزاري از رسانهها با تکنيکهاي
مختلف کالاي خود را در قالب بستهبنديهاي زيبا در اختيار مخاطب توده گذاشته و
مخاطب را مجبور به استفاده از آن مينمايند و مخاطب چنين احساسي ندارد که توسط
قدرتهاي پنهان در پس رسانه کنترل ميگردد و احساس ميکند به طور آزادانه دست بر
گزينش زده است و تعاملات اجتماعي نيز رسانهها را به عنوان يک حضور آشنا براي او
ترسيم نموده است نه حضوري بيگانه پس مخاطب احساس قربت ميکند نه غربت و به همين دليل
نياز به رهبر و راهنما در وجود او شکل نميگيرد و غافل از حقههاي فريبنده و بدون
سوء ظن خود را در برابر رسانه تسليم نموده و مقهور صميميت و فوريت آن ميگردد.
اولويت رسانهها را چه کساني تعيين ميکنند؟
ورنرسورين در کتاب نظريههاي ارتباطات در پاسخ به اين
سوال مينويسد: بخشي از پاسخ در رويدادهايي نهفته است که در واقعيت رخ ميدهند تا
اندازهاي, رسانهها صرفاً موضوعات و رويدادهايي را منتقل ميکنند که در جامعه روي
ميدهند.
اما اين طرز عمل تا حدودي کارگر است. مطالعات فانكاورز و
زوکر نشان داد که پوشش رسانههاي خبري اغلب با رويدادهاي واقعي متناظر نيست. خيلي
از مطالعات ديگر نيز حکايت از همين نتيجه دارند. بروس و تسلي ميگويد: «در بعضي
موارد, گروههاي فشار يا گروههاي ذينفع خاص اين توانايي را دارند که موضوعي را به
سطح اولويت رسانهها برسانند. براي مثال کميته هماهنگ کننده صلحآميز دانشجويي (SNCC) در گنجاندن تبعيض نژادي در اولويت عمومي در دهه 1960 نقش داشت».
فانکاورز (1973) علاوه بر جريان
واقعي رويدادها فهرستي از پنج مکانيسم پيشنهاد کرده است که در تاثيرگذاري بر ميزان
توجه رسانهها به يک موضوع دخالت دارند اين مکانيسمها عبارتند از:
1. سازگاري
رسانهها با جرياني از رويدادها؛
2. گزارش
افراطي رويدادهاي مهم ولي غير عادي؛
3. گزارش گزينشي
جنبه هاي داراي ارزش خبري موقعيتهايي که به خودي خود ارزش خبري ندارند؛
4. شبه رويدادها
يا آفريدن رويدادهاي داراي ارزش خبري؛
5. خلاصههاي
رويداد يا وضعيتهايي که رويدادهاي فاقد ارزش خبري را به شيوهاي داراي ارزش خبري
ترسيم ميکنند.
يکي از اثرهاي مهم بر اولويت
رسانهها که حاکي از پژوهشهاي اخير است محتواي ساير رسانههاست. به طور خاص به
نظر ميرسد که رسانههاي نخبه اولويت رسانههاي ديگر را تعيين ميکنند. دانيليان
وريز (1989) اين فرايند را «برجسته سازي بين رسانهاي» ميخوانند.
شوميکروريز (1991) بر اساس کار
هربرت گنز و تادگيتلين, پنج دسته اصلي از اثر بر محتواي رسانهها را به ترتيب مطرح
کردهاند:
1. اثرهاي ناشي
از فرد فرد کارکنان رسانهها؛
2. اثرهاي
مربوط به رويههاي رسانهها؛
3. نفوذهاي
سازماني بر محتواي؛
4. اثر و نفوذ
بر محتوا خارج از سازمانهاي رسانهاي؛
5. اثر ايدئولوژي.
مانهايم (4187) در مفهوم سازي از
اولويتها کاري انجام داده است. فرض مانهايم اين است که برجستهسازي کنشي است که 3
اولويت را در بر ميگيرد که هر کدام داراي سه بعد است:
1. اولويت
رسانهها که ابعاد آن عبارتند از: مشهود بودن, موضوع برجسته از نظر مخاطب, ارزش.
2. اولويت
عموم که ابعاد آن عبارتند از: ناآشنا بودن, موضوع برجسته از نظر شخص, مطلوب بودن.
3. اولويت سياسي
که ابعاد آن عبارتند از: حمايت, احتمال عمل, آزادي عمل.
1. نظريه هاي بنيادي جامعه شناختي، كوزر برناد روزنبرگ، ترجمه ارشاد، فرهنگ ـ تهران، نشر ني، 1378.
2. افكار عمومي و معيارهاي سنجش آن، تاليف محمد دادگران، تهران، مرواريد، 1382.
3. مباني جامعه شناسي، تاليف دكتر مجيد مساواتي، آذر، تبريز، احرار.
4. روانشناسي اجتماعي، رهبري و قدرت تاثيرات ارتباط جمعي افكار عمومي و فعاليت سياسي، ادوين پي، هولندر و همكاران؛ ترجمه احمد رضواني، مشهد، شركت به نشر، 1378.
5. طبقه بندي مفاهيم در ارتباطات، ريد بليك و ادوين هارولدسن، ترجمه مسعود اوحدي، تهران، سروش، 1378.
6. مفاهيم اساسي جامعه شناسي، ماكس وبر، ترجمه صدارتي، تهران، نشر مركز، 1368.
7. نخبگان و جامعه، تي.بي. باتومور، ترجمه طيب، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 1369.
8. نظريه هاي ارتباطات، ورنر سورين، جيمز تانكارد، ترجمه عليرضا دهقان، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 1384.
9. روانشناسي اجتماعي از آغاز تا كنون، دبليو آلپورت، ادواراي.جونز، ترجمه محمدتقي منشي طوسي، انتشارات آستان قدس، 1371.
10. الفباي ارتباطات، ديويد گيل و ريجت آدمز، مترجمان رامين كريميان، مهران مهاجر، محمد نبوي، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، مركز مطالعات و تحقيقات رساها، 1384.
11. افكار عمومي، ژوديت لازار، ترجمه مرتضي كتبي، تهران، نشر ني، 1380.
12. انسان كامل، شهيد مرتضي مطهري، تهران، انتشارات صدرا، 1375.
13. مفاهيم كليدي ارتباطات، تيم او بسوليوان، ]و ديگران[، ترجمه ميرحسن رئيس زاده، تهران، فصل نو، 1385.
14. درآمدي بر نظريه ارتباطات جمعي، دنيس مك
كوايل، ترجمه پرويز اجلالي، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، مركز مطالعات و
تحقيقات رسانه، 1382.
[1]. Socialization
[2]. Consensus
[3]. Level of adaptation.
[4] . Pareto
[5] . Opinion Leaders
[6] . Leaders opinion.