نه تعجب نکنید این مطلب را با دلیل آورده ام

شاید تبلیغ مذهب ذهن خیلی هارابه خود مشغول کرده است این که دین را درغالب زیبا بیان کنیم این مطلب ادبی را که نوشته یک دختر خانم دبیرستانی است که از وبلاگش به http://http://www.good-girls.blogfa.com/author-good-girls.aspx  گرفته ام برایتان می گذارم

بارش زیادی سنگین بود و سربالایی سخت. دانه گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد. نفس نفس میزد. اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید ، کسی او را نمی دید.دانه روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد.خدا دانه گندم را فوت کرد. مورچه می دانست که نسیم ، نفس خداست.مورچه ، دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت: گاهی یادم می رود که هستی ، کاشکی بیشتر می وزیدی.خدا گفت: همیشه می وزم، نکند دیگر گمم کرده ای! 

مورچه گفت: این منم که گم میشوم. بس که کوچکم. بس که ناچیز. بس که خرد . نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد

خدا گفت: اما نقطه سرآغاز هر خطی است.

 مورچه زیر دانه گندمش گم شد و گفت : من اما سرآغاز هیچم ، ریزم و ندیدنی. من به هیچ چشمی نخواهم آمد .

خدا گفت: چشمی که سزاوار دیدن است میبیند. چشمهای من همیشه بیناست. مورچه این را می دانست. اما شوق گفتگو داشت.شوق ادامه گفتن پس دوباره گفت: و زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم. نبودنم را غمی نیست

خدا گفت: اما اگر تو نباشی، پس چه کسی دانه کوچک گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در سینه خاک باز کند؟ تو هستی و سهمیاز بودن برای توست و در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است.  مورچه خندید و دانه گندم از دوشش دوباره افتاد. خدا دانه را به سمتش هل داد هیچکس اما نمی دانست که گوشه ای از خاک، مورچه ای با خدا گرم گفتگو است   

دوست دارم درباهاش نظر بدهید

كتاب جديد از دكتر علي اكبر فرهنگي

 كتاب جديد از دكتر علي اكبر فرهنگي استاد رشته ارتباطات دانشگاه آزاد اسلامي واحد علوم و تحقيقات و معاون پژوهشي دانشكده مديريت دانشكاه تهران منتشر شده است ....

 

ادامه نوشته